فرارو
زندگی زیر سایه ترس برای دانشجویان

ساعت ۱۱ شب بود که علی از معجونفروشی به سمت خوابگاه برمیگشت و آن راکب موتور و سرنشیناش بعد از چندبار صدا کردنش، جلویش پیچیدند و از او نشانی ترهبار را پرسیدند. فقط چند لحظه کافی بود که مرد ترک موتور، دست دور گردن او بیندازد و علی را در آن کوچه تاریک خفت کند. چند لحظه بعد، دانشجوی جوان وسط خیابان مولوی تهران ایستاده بود تا شاید کسی او را ببیند و نجاتش دهد. تا خوابگاه فاصله زیادی نبود، اما عابری هم در خیابان نبود، مغازهای هم باز نبود و تاریکی شب او را از چشمها دور نگه میداشت؛ یک خاطره مشترک بین دانشجوهای خوابگاه ناصرالاسلامی امیرکبیر و دهها خوابگاه دانشجویی دولتی دیگر در تهران.